علی حسنی

گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر
به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است
ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون
به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون
سرشت سنگی من آشیان اندوه است
جدا ز یار و دیار دلم نمی خندد
ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد
مرا گریه میار ...




نوشته شدهجمعه 26 اسفند 1390 توسط hassani

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

 

هر شب میان مقبره‌ها راه می‌روم       

شاید هوای زیستنم را عوض کنم




نوشته شدهجمعه 26 اسفند 1390 توسط hassani
   خیام


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه   وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست   کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

 
بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم   در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرم   ناآمدگان و رفتگان می‌بینم


برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم   زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی   چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

 




نوشته شدهجمعه 26 اسفند 1390 توسط hassani

"هر کس به طریقی دل ما ..." حتی تو !

من آمدم و دروغ گفتم یا تو؟!



عشق تو به جان من توان می بخشد

" لا حول ولا قوة الا ..." با تو !
 



نوشته شدهجمعه 26 اسفند 1390 توسط hassani

 




نوشته شدهجمعه 26 اسفند 1390 توسط hassani

 




نوشته شدهشنبه 20 اسفند 1390 توسط hassani

تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچ‌وقـت...
غـیر از تـو مـن به هیچ‌کـس انگـار هیـچ‌وقـت...


این‌جـا دلـم بـرای تـو هِـی شور می‌زنـد
از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچ‌وقـت...

اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است
مـن بـاورم نـمی‌شود، اخـبار هیـچ‌وقـت...

حیفــند روزهـای جـوانی، نـمی‌شوند
این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچ‌وقـت

من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا
کی بوده‌ام بـرات سـزاوار؟... هیـچ‌وقـت!

بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش
جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچ‌وقـت...

نجمه زارع 




نوشته شدهسه‌شنبه 02 اسفند 1390 توسط hassani
   غم


غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود



می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود



تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود



تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود



باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود



گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود



از : زنده یاد نجمه زارع 




نوشته شدهسه‌شنبه 02 اسفند 1390 توسط hassani

فضای خانه که از خنده های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است 

دوباره " دیده امت " ، زل بزن به چشمانی

که از حرارت " من دیده ام تو را " گرم است

بگو دو مرتبه این را که : " دوستت دارم "

دلم هنوز به این جمله شما گرم است

 بیا گناه کنیم عشق را . . . نترس ! خدا . . 

هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگر چه می گویند

چهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
. .
به من نگاه کنی ، شعر تازه می گویم

که در نگاه تو بازار شعرها گرم است .

نجمه زارع 




نوشته شدهسه‌شنبه 02 اسفند 1390 توسط hassani

قربان صداقت و صفای خودمان       ماییم و دل پاک و خدای خودمان  

در شهر شما نمی شود عاشق شد       باید برویم روستای خودمان

 

تمام کارو بارم شد دوبیتی     همه شام و نهارم شد دوبیتی

دلم خوش بود می خوانم برایت   تو رفتی زهر مارم شد دوبیتی

 

باهرچه گناه عاشقت خواهم بود    ای هاله ماه عاشقت خواهم بود

صد سال مرا سیاه کردی باشد     صد سال سیاه عاشقت خواهم بود 




نوشته شدهسه‌شنبه 02 اسفند 1390 توسط hassani
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران