تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچوقـت...
غـیر از تـو مـن به هیچکـس انگـار هیـچوقـت...
اینجـا دلـم بـرای تـو هِـی شور میزنـد
از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچوقـت...
اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است
مـن بـاورم نـمیشود، اخـبار هیـچوقـت...
حیفــند روزهـای جـوانی، نـمیشوند
این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچوقـت
من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا
کی بودهام بـرات سـزاوار؟... هیـچوقـت!
بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش
جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچوقـت...
نجمه زارع
نظرات شما عزیزان:
